اربعین حسینی ع خود دنیای دگر است

نقطه پرگار همه صفات برتر است

اذان مسجد،ناقوس کلیسا و دیوار یهود ،ممزوج کل

جملگی داستان پیغمبر ص و امامان ع آخر است

گر خواهی سروده ای جاودانه بنویسی ،گوش دار

نظاره بر سیرت و رفتار ناظمان احمر است

پای سپردی به حریمی که کلیددارش اوست

ناز و کرشمه دار،که او صورت برتر است

قدم بر قدم نخواهی گذاشت ،صحنه فردوس

بر آمده ز قدوم پاک و ربانی زائر است

در وصف دعا و نذر و نیاز چه توان گفتن

صرف نگاه بر صورت حسین ع ،بنیان اکبر است

مشتاقی و صبوری آشنای خانه دل باشد

چندان مپرس زین راه ،مرکب قضا و قدر است

پیش آقا رسم آمدن شاید دعوتی خواهد

برات کربلا بخشیدن،حلاوتی چو شکر است

این رسم دلدادگی ست،گرسنگی،درد و رنج تن

خنک آواز سر خوشی و پیمانی با دلبر است

فراق و دوری ست همه در کالبد دلدادگان

شمیم حسین ع همیشه تازه به بوی عنبر است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 8:25  توسط سید حسین حسینی - حسام  | 

مادر آن کلید است و روشنایی

مادر آن نقطه وصل بینایی

مادر آن ذره چو استواری

نقطه اش مانند ناهید گشت ساری

مادر نه افسانه باد و نه واهی

حسش پرونده ساز است و باقی

مطیع خواستن باد و نگاهش گرم

دامنه لطفش پاکیزه باد و نفسش گرم

در مسیر گل ،گلستان می شود فرید

باده به دستان را تنگی آید ،مزید

آسمان جای او و زمین تنگ ترست

همو باشد،بهشت زیر پایش اخگرست

جان فشانی باشد همه به راه سلیل

خود بیند تا که او باشد صحیح و جلیل

همه رویت را جامی عنبری بیند

فرستاده ز مسیر زندگی ،ساده گی چیند

عشق،نوع دلدادگی را وصلی باشد

میان فرزند و مادر همدلی باشد

رایحه تماس آن دو ،فرشته ها خواهد

چنان پاک است ،حملش تنها خدا خواهد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 8:12  توسط سید حسین حسینی - حسام  | 

بهار خون ،میثا قش دل است

افزون بر سیاهی و هر چه بد دل است

نکند بازی زاغ و کرکس خدعه ای باشد

مراد،طراری خورجین خاطره ها باشد

با سلامی سویت آمدم مرادم ده

پیمانه صمیمیت آذوقه راهم ده

بر پیکره سرنوشت ،بنوشتن پیروزی را

پایداری بر حقیقت ،جملگی ، آزمودگی را

نهایت استقامت بر دو وجه باشد

رفتن و یا ماندن از زمان حال باشد

بر افقهای دور باید نگاشت

ترازوی برد برد را به اندیشه نگاشت

حکم به سر بلندی آدمیان افتاد

پل باور ز سراپرده جانان افتاد

خوش سرود نام ایران در تواریخ کهن

یگانگی ایزد بود اول هر سخن

کنون که بار تحمل خواهد این سرزمین

بر ظلم آمده ز سوی قومی لعین

یهود و نصاری ،آن شقه با طلی اش

عزم کرده تا بترساند نیت و همدلی اش

چه خوش خیال آن دیو تاریکی ز ما باشد

ناشناس ز اندیشه و شان والای ما باشد

راهبر و رهبر و امام ،تخت فرمانروایی ست

نه بر رخت و لباس بلکه بر قلوب هر ایرانی ست

اصول ،نقطه شروع را در نهان می سازد

اندیشه حسینی ع محور حرکت ،مکتبها می سازد

بیا ای خط باطل هجمه ای کن بر ما

تا که بینی ز این نبرد ،اندیشه ما

همچو رهبر شهید ،مکتب ،مکتب حسینی ست

پر چمدارش باور به راه سرخ حسینی ست

گر علمدار این مکتب ابا الفضل ع باشد

تاریخ بخوان که پیروزی از آن اباالفضل ع باشد

ما مرد حال و مرد زیستن بعدش باشیم

نه خوشی ماندن ،نه درد رفتن،هر دو به انتظار باشیم

بر مقتدای خود ارائه کنیم بازی زمانه را

خواست خود استغاثه کنیم این غم نامه را

چو رهبر دادیم و چو سر داران دلاور

چو سرباز دادیم و نو نهالان به همراه مادر

چو پدر دادیم و چو مادر در کنار همسر

چو فرو ریختیم درد خود را بر نگاه دلبر

همه فدای راه توست ای یگانه هستی

ایزد نظاره گرست و ناقه ها بر پاست ز مستی

مست توایم ،مستانه می آییم سویت

دلبری کن ما را دامن بگیر به سر کویت

هم چنان استوار در کوچه و خیابان ایستاده ایم

پرچم سه رنگ الله را با خود آورده ایم

در دعا و نماز رو بسوی یزدان،سر بزیر باشیم

حاکمان را با یاد حضرت حق ،ز بالا بزیر باشیم

دعای ظهور می خوانیم در هر زمان

خواست منتظران اوست در هر مکان

ناله ها سر می دهیم در هیئت ،کجایی مرد خدا

گوشه چشمی بنما،نازی کن دیدگان ما را

به آمدنت سر زتن خواهیم داد

درود و سلام صلوات بر تو خواهیم نهاد

این دد خونخوار زمانه ما،مرد خدنگ

پشتوانه اش تیاره و سفینه ها ،زیل و زرنگ

ما افزون نداریم زین ابزار که دل باشد متین

لیکن باور ز فیروزی ست ز اهل یقین

گر شنها مامور خدایند به صحرای طبس

موجهای خلیج پارس ،چرا نباشد زین نفس

گر لشکریان فرعون هلاک در آب شدند

گر لشکریان کفر ذبح در جنگ بدر شدند

گر سپاه ابرهه نابود به ابابیل شدند

گر سپاه اسلام پیروز ز فتح مکه شدند

حکم الله پاسدار ی ست اهل یقین را

فیروزی بر نگاه باطل باشد ساز،شیرین را

انتظار داریم،انتظار داریم، انتظار

لطف یزدان را خواستاریم به راهی پایدار

مهدی فاطمه ع دادرس دلهایمان باش

دعای خوش دار ،فرجام،جان جانان باش

هنگامه خروج پایکوبی کنیم صف کشان

سان بینی ز سپاهت ما و همه و همگان

امید ستاره روشن در دل باشد مدام

آذوقه سر نوشت ،ساز رجا آمد مدام

بر خود دلداری می دهیم به حکم صبر خود را

امید را پاسداری ست هنگام صبوری خویش را

ادله ها بدیدیم ،امتحان ها شدیم ،عاقبت

نمایانگر لحظه ها بودیم خواضع هنگام طاعت

خدایا شاید در مسیریم و خود نمی دانیم

آمیخته با اوییم اما دل نمی سپاریم

چگونه هنگامه را با زیابی کنیم

ره خوب صداقت را نامگذاری کنیم

در سرا پرده تزویر ،حکومتی تاجگذاری کند

مسند قدرت را به حکم ایزد بنیانگذاری کند

طالع ما را روان فرما بر رود آزادی

پنجره ما باز گردان ز نور خوب رهایی

می شود دید آن روز موعود را ،می شود

با چشم سرم تمام قاطبه دین را ،می شود

شش دهه امر ماندن دادی،فرمان پذیریم

خود بینش اهل معرفت خواندی ،پایان خریدیم

بر من آزمون مفرما تا که نورم گیری

سوسوی جان باقی مانده در جانم گیری

حقی بر من خواندی حقانیت جان جانان را

یگانه منجی عالم فرزند فاطمه س حق دلبران را

افتاده حالم و گریان ،حس درماندگی دارد

نکند سامان نگیریم این که ناخوش احوالی دارد

شاید به روزی و شاید به ساعتی نباشیم

گفتار را ناتمام و به پستویی گرد پیری بپاشیم

آنسان که اندوه بر آید قفل ،وارستگی آید

از بند تن جدا گردیم سامان درد ما را چه آید

خدایا بر ما آینده را سروری کن

تابنده گردان نور را ،عشق راهبری کن

می خواهم ار آن تو باشم در مسلخ عشق

دیده و جانان تو باشم در راه سرنوشت

دیده خواهم بست این حکم ،قطعی ست

به بار گهت نمایان شوم،این راه،جمعی ست

جمع،گرد بر پیکرت سوگوارند

نالان اما منتقم خون خواهند

نفوس،جان نثاران همی چند

یکی و چند هزارهزار گیر به نکویی پند

تقاص خواست خیل مریدانش باشد

خون رهبر به ز عنبر و مشکش باشد

دعای سحر و هنگامه راز و نیاز

پیمانه خون خواهیست زین فراز

جدال خصم دون صفت با ما بود

گذر ز نام نیک ،درجات ما بود

یورش آورد آن حقیر پست فرومایه

برخاک و زمین و اندیشه های پاک زمانه

نام وری می کرد چو تیر و تفنگ داشت

سر مست ،عبای سروری در خیال می داشت

همو غرشی دید و رعدی ز خاک پاک میهن

ز دستان سربازان و شهید مسلک میهن

ماندن و ذلالت خریدن نشاید ما را

دست بوسی اهل اپستین فنا باشد ما را

سلاح بر دست ،نام یزدان ورد زبانمان

پیش به سوی سرنوشت ،آرزوست وصالمان

هنگامه ظهور نمی خواهم که باشم

در صف نامردان گزینه ای پوشالی باشم

فرق ما و یک یک توده مردمان

دین مداری ست یا دنیای سلبی یمان

جز انتظار و دست نیایش داریم

به درگهت ذوق ،بینشی خاص داریم

درخت رو به رشد آگاهی ثمره خواهد

اندر این دیار پارسی عزمی مردانه خواهد

مرد میدان چو همت و کاوه و سلیمانی باشد

گوشه چشم هم زخصم همواره دغدغه باشد

ایستاده ایم بر ان معی ربی ،بیمی نیست

مرکب سواران صبح ایم اینکه تمجیدی نیست

مرغ سحر دیگر آخرین آوارا

بسان آهوی دربند فوز فردا را

دیگر ،تنها،آزمودنی باشد

پایداری و استقامت دوای ما باشد

برلطف،لطفی کن دو چندان شود

درد را غم را حزن ما،درمان شود

شاید خستگی آزمونی باشد ما را

رهایی از بند خواری و اسارت باشد ما را

نفس سرکش ،داد گردنکشی دارد

در جاده ترس،وهم بیچارگی دارد

محمد کاظم ع دعای آن روز دربندی

در میانه سیاه چال مخوف امیر عباسی

دعای ما باشد اما نه در سیاه چال

حکم ما باشد براتمان زین راه کمال

زمان ،آخرش تاریخ را می نگارد

حکم الله داستان گذر را می شمارد

ما را مرد آخر نفس دادی جانمان را

هم زمان با یگانه خلقت انیس دوران را

بیا و لطف آخر کن دیدگانمان را

روشن به نور هستی کن جانمان را

مهدی عج فاطمه س جان ما باشد ،خسته ایم

ره هزاره را بر تارک زمانه رسته ایم

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:36  توسط سید حسین حسینی - حسام  | 

در این روزگار کوتاه ، چگونه داستانی بگویم

بر گهواره طلب ،ترانه بیداری بگویم

یاد و خاطره و احساسی فزونتر

به چنگال آسمان ،ز آتش دوری بگویم

ما رهگذر این دنیاییم ،مارا چه شده!!!

دلتنگ نازدانه ام با تو،سخنی بگویم!!

دنیا خوشی اش آلوده به غم باشد

این چگونه منوالی ست رفیقا،چیستانی بگویم؟

معمای هستی ، خود است و خود پرستی ست

آفاق همه در کمند اوست،پیغامی بگویم

راز محفل ما و شما باشد دوری ز یار

چه گفتار شیرینی تفسیرش ، ز عالمی بگویم

باغ سر و و بستان آرزو خواهانم

به شیار لطف اوست چو سر خوشی ، بگویم

گر می پرستی پرواز بدون الم را مستمر در خاطر

پس بیاهم راز ما باش ،خواهی ز مردی بگویم

نقش و نگار بجا مانده ،هستی را رنگ و لعابی ست

افسون سواریست دنیا ، گر مجنونی بگویم

هم نفس شوی گر هم سفر اسباب دهر زمانه شوی

مراد من و تو باشیم گر در ، قفسی بگویم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ساعت 10:25  توسط سید حسین حسینی - حسام  | 

چو فردوسی زاده در این دیار باشد

غروری که لبانم آمیخته به بوی عنبر باشد

حال چه سرو صورتی نگارند ،شمیم را آدمیان

این خود شایستگی ست ،ملتی دلاور باشد

بزم من وتو می طلبد سفره دل ما را

که حکیم فردوسی آوازه همه اعصار باشد

گر رستم وسهراب افسانه پهلوانی را به در کردند

کنون رستم ما مردی چو خمینی کبیر باشد

حکمت ،هم یدقدرتمندی چو رستم خواهد

هم آمیخته به عرفان و رویای تفکر باشد

صاحبان زروزور و قدرت و مال

نه صبر ایوب بلکه فرار را بر ،قرار باشد

صاحب ملک هستی ،خداوندگار رحیم و حکیم

ضامن دعای هر شب زنده دار باشد

بر مسند تخت شهنشهی می سازد آرزو را

که سرمایه دین و دنیا،انسانی ،مدبر باشد

بر مذاق لطف،طلب کند مهربانی دوست

حسن خلق و اندیشه ای چو نام پیمبر ص باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 9:56  توسط سید حسین حسینی - حسام  | 

شاکرم،شکر او کنم در همه حال

بینم نفس دولت یارزین قال

شراب و می بی غل و غش،خوش دار

همو باشد الگوی رفتار ناکسان،بسیار

ز کمند نیستی رهانیدی وجود خویش

هزار شکر هست خداوندگار را بیش

بر کنگره معنا یافتم عالم خلقتش

یک به یک چگونه شمارم آغاز و آخرش

با من مگو حد آنچه را که می بینی

باور نتواند باشد فرجام این دو بینی

عقل بر خود سوالی داشت ما را

این همه نعمت چگونه بود مارا

عقل و هوش و چشم و گوش و بینی

سپاس حی بی همتا،ما را داد زندگانی

بی نهایت باشد در این چرخ گردون او

هر که اندازه دارد فهمی ز کیهان او

چرا شمع خاطره یار بود میان شبانگاهان

ارزانی داشتی عشق ،هنگام خشوع نمازگزاران

شاید بندگی باشد اسرار آن چه گفتیم

تجلی نور یزدان مجد و آن چه گفتیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 9:15  توسط سید حسین حسینی - حسام  | 

بچه گانه های من ظهور ابرو باران بود

نمایانگر زیبایی های بی مثال جانان بود

در پس پرده گویای شادی و سرور

ارمغان جاودانگی ز بهاران بود

رقص سایه و آفتاب به دالان عشق

طعنه بیماری ز جان و جانان بود

افسوس که جفا،مشق شبی باشد

گر چه غم خوار گوشه نشین از آن بود

طلب عافیت ز مهربانی روزگار

دعای سحر،به وقت شامگاهان بود

به ره بیداری به نیمه های شب

خود هزار پله وادی عاشقان بود

بوسه بر زلف پریشان عاشقی نگر

که قامت بندگی هنگام اذان بود

چو محبوب را یافتی ،با کس نگو راز

نا محرمی کند همو که روزی رازدان بود

بر تو حلال باشد گویش سخن با خدا

اندازه محبوب چه دانی ،همه را پایان بود

دیر نشاید رخت بر بندیم،کوله بر دوش

خوشتر آن که آتشی در نهان بود

حسام مینوی رخ،نشان خود دید

بندگی و بندگی نقطه تمایز آن بود

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 9:1  توسط سید حسین حسینی - حسام  | 

در هفت شهر عشق دوره گردی خرد نتوان کرد

وانگهی دل سر گردان وادی دگر است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۴ساعت 10:14  توسط سید حسین حسینی - حسام  | 

عاشقانه چرا پیوندش ، نام راز دارد

یاد روز وصال را در چکامه دارد

کام دولت همیشگی افتاده در راه

معنای خود باوری را به کمندی یقظه دارد

مبتلا باشد آن کس دربند خویش

حکم حسابش با دادار ، مانده دارد

زنده ، زندگی می طلبد نهایت خویش را

خویش چرا حکم ابد ، صادره دارد

با من مبتلا به حریم عشق یار

نغمه مسیحایی و هزار سخن ناگفته دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۴ساعت 11:18  توسط سید حسین حسینی - حسام  | 

کشان کشان سخن از آواها گویند،نقطه سر خط

بر خود تمثیل وفاق دلها گویند نقطه سر خط

بار گنه تا به کی زاندرونی کنم بیرون

آن که کیمیا کند خاک ،دم مسیحا گویند،نقطه سر خط

بر طبیبان سر کوی و برزن ،مدعی درمانگری بود

درمان درد ما را به دوا گویند ،نقطه سر خط

چون حکایت در مانگری با مرهم و نبات باشد ما را

پس خاطر یار چگونه سامان به صلاح گویند ،نقطه سر خط

معرفت اهل نظر خود داستان ختم دلداری هاست

حکایت ز غروب و شفق ز صاحب دلا گویند، نقطه سر خط

اکنون که مرید صلاح بر قاموس یار شدیم

میراث بزرگان بادا،افسانه چرا گویند،نقطه سر خط

این خود حدیث مفصل خواهد،تا این بوده بادا

گر سنگ ناله سر دهد سمر،به جفا گویند ،نقطه سر خط

ابدیت داریم و کتیبه آرزوها،شوقمان باشد

صنع خدای عزوجل به محراب دعا گویند ،نقطه سر خط

عجب واقعه در افتد بر ما،انتظار نشینیم زین پس

سرمه مالیده بر چشم دل،رسم استغنا گویند،نقطه سر خط

خاک زیر پای سالک ،خواستگاهش عالم سرمدیست

حسام،کجای قصه ای ،او را به حق توتیا گویند،نقطه سر خط

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 11:12  توسط سید حسین حسینی - حسام  |