در این روزگار کوتاه ، چگونه داستانی بگویم

بر گهواره طلب ،ترانه بیداری بگویم

یاد و خاطره و احساسی فزونتر

به چنگال آسمان ،ز آتش دوری بگویم

ما رهگذر این دنیاییم ،مارا چه شده!!!

دلتنگ نازدانه ام با تو،سخنی بگویم!!

دنیا خوشی اش آلوده به غم باشد

این چگونه منوالی ست رفیقا،چیستانی بگویم؟

معمای هستی ، خود است و خود پرستی ست

آفاق همه در کمند اوست،پیغامی بگویم

راز محفل ما و شما باشد دوری ز یار

چه گفتار شیرینی تفسیرش ، ز عالمی بگویم

باغ سر و و بستان آرزو خواهانم

به شیار لطف اوست چو سر خوشی ، بگویم

گر می پرستی پرواز بدون الم را مستمر در خاطر

پس بیاهم راز ما باش ،خواهی ز مردی بگویم

نقش و نگار بجا مانده ،هستی را رنگ و لعابی ست

افسون سواریست دنیا ، گر مجنونی بگویم

هم نفس شوی گر هم سفر اسباب دهر زمانه شوی

مراد من و تو باشیم گر در ، قفسی بگویم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ساعت 10:25  توسط سید حسین حسینی - حسام  |