|
بهار خون ،میثا قش دل است افزون بر سیاهی و هر چه بد دل است نکند بازی زاغ و کرکس خدعه ای باشد مراد،طراری خورجین خاطره ها باشد با سلامی سویت آمدم مرادم ده پیمانه صمیمیت آذوقه راهم ده بر پیکره سرنوشت ،بنوشتن پیروزی را پایداری بر حقیقت ،جملگی ، آزمودگی را نهایت استقامت بر دو وجه باشد رفتن و یا ماندن از زمان حال باشد بر افقهای دور باید نگاشت ترازوی برد برد را به اندیشه نگاشت حکم به سر بلندی آدمیان افتاد پل باور ز سراپرده جانان افتاد خوش سرود نام ایران در تواریخ کهن یگانگی ایزد بود اول هر سخن کنون که بار تحمل خواهد این سرزمین بر ظلم آمده ز سوی قومی لعین یهود و نصاری ،آن شقه با طلی اش عزم کرده تا بترساند نیت و همدلی اش چه خوش خیال آن دیو تاریکی ز ما باشد ناشناس ز اندیشه و شان والای ما باشد راهبر و رهبر و امام ،تخت فرمانروایی ست نه بر رخت و لباس بلکه بر قلوب هر ایرانی ست اصول ،نقطه شروع را در نهان می سازد اندیشه حسینی ع محور حرکت ،مکتبها می سازد بیا ای خط باطل هجمه ای کن بر ما تا که بینی ز این نبرد ،اندیشه ما همچو رهبر شهید ،مکتب ،مکتب حسینی ست پر چمدارش باور به راه سرخ حسینی ست گر علمدار این مکتب ابا الفضل ع باشد تاریخ بخوان که پیروزی از آن اباالفضل ع باشد ما مرد حال و مرد زیستن بعدش باشیم نه خوشی ماندن ،نه درد رفتن،هر دو به انتظار باشیم بر مقتدای خود ارائه کنیم بازی زمانه را خواست خود استغاثه کنیم این غم نامه را چو رهبر دادیم و چو سر داران دلاور چو سرباز دادیم و نو نهالان به همراه مادر چو پدر دادیم و چو مادر در کنار همسر چو فرو ریختیم درد خود را بر نگاه دلبر همه فدای راه توست ای یگانه هستی ایزد نظاره گرست و ناقه ها بر پاست ز مستی مست توایم ،مستانه می آییم سویت دلبری کن ما را دامن بگیر به سر کویت هم چنان استوار در کوچه و خیابان ایستاده ایم پرچم سه رنگ الله را با خود آورده ایم در دعا و نماز رو بسوی یزدان،سر بزیر باشیم حاکمان را با یاد حضرت حق ،ز بالا بزیر باشیم دعای ظهور می خوانیم در هر زمان خواست منتظران اوست در هر مکان ناله ها سر می دهیم در هیئت ،کجایی مرد خدا گوشه چشمی بنما،نازی کن دیدگان ما را به آمدنت سر زتن خواهیم داد درود و سلام صلوات بر تو خواهیم نهاد این دد خونخوار زمانه ما،مرد خدنگ پشتوانه اش تیاره و سفینه ها ،زیل و زرنگ ما افزون نداریم زین ابزار که دل باشد متین لیکن باور ز فیروزی ست ز اهل یقین گر شنها مامور خدایند به صحرای طبس موجهای خلیج پارس ،چرا نباشد زین نفس گر لشکریان فرعون هلاک در آب شدند گر لشکریان کفر ذبح در جنگ بدر شدند گر سپاه ابرهه نابود به ابابیل شدند گر سپاه اسلام پیروز ز فتح مکه شدند حکم الله پاسدار ی ست اهل یقین را فیروزی بر نگاه باطل باشد ساز،شیرین را انتظار داریم،انتظار داریم، انتظار لطف یزدان را خواستاریم به راهی پایدار مهدی فاطمه ع دادرس دلهایمان باش دعای خوش دار ،فرجام،جان جانان باش هنگامه خروج پایکوبی کنیم صف کشان سان بینی ز سپاهت ما و همه و همگان امید ستاره روشن در دل باشد مدام آذوقه سر نوشت ،ساز رجا آمد مدام بر خود دلداری می دهیم به حکم صبر خود را امید را پاسداری ست هنگام صبوری خویش را ادله ها بدیدیم ،امتحان ها شدیم ،عاقبت نمایانگر لحظه ها بودیم خواضع هنگام طاعت خدایا شاید در مسیریم و خود نمی دانیم آمیخته با اوییم اما دل نمی سپاریم چگونه هنگامه را با زیابی کنیم ره خوب صداقت را نامگذاری کنیم در سرا پرده تزویر ،حکومتی تاجگذاری کند مسند قدرت را به حکم ایزد بنیانگذاری کند طالع ما را روان فرما بر رود آزادی پنجره ما باز گردان ز نور خوب رهایی می شود دید آن روز موعود را ،می شود با چشم سرم تمام قاطبه دین را ،می شود شش دهه امر ماندن دادی،فرمان پذیریم خود بینش اهل معرفت خواندی ،پایان خریدیم بر من آزمون مفرما تا که نورم گیری سوسوی جان باقی مانده در جانم گیری حقی بر من خواندی حقانیت جان جانان را یگانه منجی عالم فرزند فاطمه س حق دلبران را افتاده حالم و گریان ،حس درماندگی دارد نکند سامان نگیریم این که ناخوش احوالی دارد شاید به روزی و شاید به ساعتی نباشیم گفتار را ناتمام و به پستویی گرد پیری بپاشیم آنسان که اندوه بر آید قفل ،وارستگی آید از بند تن جدا گردیم سامان درد ما را چه آید خدایا بر ما آینده را سروری کن تابنده گردان نور را ،عشق راهبری کن می خواهم ار آن تو باشم در مسلخ عشق دیده و جانان تو باشم در راه سرنوشت دیده خواهم بست این حکم ،قطعی ست به بار گهت نمایان شوم،این راه،جمعی ست جمع،گرد بر پیکرت سوگوارند نالان اما منتقم خون خواهند نفوس،جان نثاران همی چند یکی و چند هزارهزار گیر به نکویی پند تقاص خواست خیل مریدانش باشد خون رهبر به ز عنبر و مشکش باشد دعای سحر و هنگامه راز و نیاز پیمانه خون خواهیست زین فراز جدال خصم دون صفت با ما بود گذر ز نام نیک ،درجات ما بود یورش آورد آن حقیر پست فرومایه برخاک و زمین و اندیشه های پاک زمانه نام وری می کرد چو تیر و تفنگ داشت سر مست ،عبای سروری در خیال می داشت همو غرشی دید و رعدی ز خاک پاک میهن ز دستان سربازان و شهید مسلک میهن ماندن و ذلالت خریدن نشاید ما را دست بوسی اهل اپستین فنا باشد ما را سلاح بر دست ،نام یزدان ورد زبانمان پیش به سوی سرنوشت ،آرزوست وصالمان هنگامه ظهور نمی خواهم که باشم در صف نامردان گزینه ای پوشالی باشم فرق ما و یک یک توده مردمان دین مداری ست یا دنیای سلبی یمان جز انتظار و دست نیایش داریم به درگهت ذوق ،بینشی خاص داریم درخت رو به رشد آگاهی ثمره خواهد اندر این دیار پارسی عزمی مردانه خواهد مرد میدان چو همت و کاوه و سلیمانی باشد گوشه چشم هم زخصم همواره دغدغه باشد ایستاده ایم بر ان معی ربی ،بیمی نیست مرکب سواران صبح ایم اینکه تمجیدی نیست مرغ سحر دیگر آخرین آوارا بسان آهوی دربند فوز فردا را دیگر ،تنها،آزمودنی باشد پایداری و استقامت دوای ما باشد برلطف،لطفی کن دو چندان شود درد را غم را حزن ما،درمان شود شاید خستگی آزمونی باشد ما را رهایی از بند خواری و اسارت باشد ما را نفس سرکش ،داد گردنکشی دارد در جاده ترس،وهم بیچارگی دارد محمد کاظم ع دعای آن روز دربندی در میانه سیاه چال مخوف امیر عباسی دعای ما باشد اما نه در سیاه چال حکم ما باشد براتمان زین راه کمال زمان ،آخرش تاریخ را می نگارد حکم الله داستان گذر را می شمارد ما را مرد آخر نفس دادی جانمان را هم زمان با یگانه خلقت انیس دوران را بیا و لطف آخر کن دیدگانمان را روشن به نور هستی کن جانمان را مهدی عج فاطمه س جان ما باشد ،خسته ایم ره هزاره را بر تارک زمانه رسته ایم
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:36  توسط سید حسین حسینی - حسام
|
|