|
حال که خود را در دایره لطف آن کمال مطلق جای دادیم و فطرت را با انگیزه و نگاهی مهربان و بدور از هیاهوی آدمیان در مسیر واقعیت جلوی دیدگانمان یافتیم ، می بایست به راه خود ادامه داده و افق هایی را دید ، درکش کرد ، احساسش کرد و با آنان در یک سکو ایستاد تا پرشی بسوی لایتناهی داشت که او ، عشق به ذات اقدسش و یگانه عالم یزدان پاک می باشد.الله ، الله ، الله طبیعت پیش روی همیشه در نگاه اول فکر و ذهن هر آدمی را بخود معطوف میدارد و الگو های بیشماری را از رنگ و بو مزه و زیبایی و نقش و نگار ستودنی اش را بر همگان با پیامی از دلدادگی وصوت نجاتبخشی زمزمه میکند ، زاویه دید را به اندرونی سبزه ای از میلیونها سبزه در آن چمنزار چرخانیدم تا او را بیابم و در کنارش سفری به دنیایش داشته باشیم ، همو که مرا با حکمت وجودیش بسوی خود میخواند تا اینکه بر من گفت ، ندایی آمد که ای دانه سبز چمن دانه باش و من نیز با حکمت و قدرتی که یارای بازگویش را ندارم دانه ای گشتم در میان میلیونها دانه دیگر ، ندانستم چه شد ، چه بود، آن ندا از کجا بر من ارزانی شد تا وجودم را به بودن سوق دهد معنای بودن را درکش داشتم و بر خویشتن ، بزرگی را و حس بودن را منشی از بزرگی و بزرگان می پنداشتم شاد و مسرور به یکباره خود را در وادی زمین یافتم در گوشه ای از بیابان سرد ، خشک ، ودر میان بی نهایت قطعات از خاکهای بهم چسبیده اما با نظمی بینظیر ، تعجب وجودم را فرا گرفت ، چگونه خواهم زیست ؟آیا توان دارم باشم و سبزه ای شوم سبز و زیبا ، و دلگرم و دلنشین در سبزه زاری قشنگ تابا باد به رقص و پایکوبی بپردازم اما خاک بر من دلداری داد و گفت تو با من قرار است انفلابی را در وقت معین بر پا کنیم نگران نباش با هم هستیم و شروع کرد از خاطرات سالها ، قرنها و هزاران سال از پی هم که گذرانده بود ، از آن هنگام گفت از میلیاردها سال گذشته انفجاری بود و جدایی گلوله آتشین به شکل مذاب که در فضای بیکران و بینهایت ساخته شده توسط خدای احد و واحد سرگردان و منتظر واقعه ای بزرگتر ،اما نظم ، حرکت ، امنیت ،و آرامش در وجود تمامی ذرات پیرامونی ، حتی خودم وجود داشت و سمفونی رشد و تکامل را در میان ذرات و ملوکولهای تمامی اطراف به منثه ظهور گذاشته بود.انگار عظمتی خارق العاده وجودی سراسر از حکمت و نیرویی بی اختیار مرا و تمامی وجودم را برای تسبیح او آماده می کرد و در آن لحظه بود که تسبیح خداوند آفریدگار هستی را بر خود واجب دانسته و سر تعظیم در مقابلش قرود آوردم تعریف که ناگاه احساس پر از شور و شعف در خاک و در من ایجاد شد انگار فرمان بیداری را صادر کرده بودن بیداری از خواب و به تعبیری خواب زمستانی جنب و جوش در میان کوچکترین ذرات خاک ، انگار نظمی بی مثال ایجاد شد چنان در کنار هم گرمایی تولید کردن به مانند اینکه کسی شانه هایم را به لطافت ابر بهاری گرفته و با آهنگی از عشق و دوستی مرا با خود به دنیای بالا رهنمون باشد مرا وا داشت تا حرکتی را آغاز کنم و پا به دنیایی بگذارم که نه دیده بودم و نه خود را آماده دیدارش کرده بودم اما کسی به من میگفت و مرا آرام می کرد زمزمه ای که مرا به رقصی از نوع شکوفایی تشویق میکرد انگار با خواندن او من آواز زندگی و نو شدن و سبز بودن را یاد می گرفتم و همینطور بزرگ و بزرگ و بزرگتر می شدم.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 9:19  توسط سید حسین حسینی - حسام
|
|