حال دانستم چرا بشکست مجنون ظرف لیلی را

نگاه همگان خیره گشت جنون کرده خویش را

حال یافتم اندوه جا مانده ز دیدار بی دلیل را

زبانه کشد عشق، آتش جا مانده ز دل را

روز و شب ندانی ،خور و خواب نخواهی

یار را بی دلیل زمجمر دل بی تاب نخواهی

هژمونی بر افروخته ز حزن افتاده ز آسمان

پرنده بیمار نشسته به بام شکسته ز ناکسان

اسرار نخواهد قدم رفته ز حال و هوای یار

معما نشاید همی چاکر درگاه مانده یار

ز تواریخ ، در شب یلدایی خاموش دل گفتم

بر خویش خویش ز سر او همی به زاری گفتم

بر مزار که مرثیه خوانی تا که مباحش پنداری

ز دروغ نامه عشاق بینی و افسانه به نامش خوانی

او دیده شد اندر خلوت دل ز شبهای تنهایی

سینه چاکت نبود انگار مرده بود آن نگاه پایانی

بر سرو قد کشیده برد الان عشق من و او

تیر نگاهم چه خوش درخشید هنگام دیدار با او

ز دیده رفت و از دل برون ، چگونه توانم؟

مزد دل همی بایدش ، خفتگی حس تنهایم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳ساعت 9:41  توسط سید حسین حسینی - حسام  |