|
تو نگار منی تو صفای منی تو آرزویم تو وفای به عهد و تو سرمایه حال نمورم تو همانی که به آفتاب خندیدی و بردی با ستارگان در آمیختی و آشتی کردی ،سپردی گفتی به امانت سپارم ،دل در کتیبه خاطراتم میروم سویی ، میزنم به جاده تنهایی با نگاهم زاری معنا ندارد، چون دردی نمایان نیست آشتی زدی بر دل این جفا از آن آدمیان نیست عشق چه خوش لقبی باشد همی حس ماندن ماندن چه سود بردش گر نباشد حب خواستن از محضر علامه دهر زمانه نکته چین کردم غایب آن جا بود ،اما فرخنده سلامی بپا کردم جادوی هر دو چشم او خود تک تک معنایی داشت مرا سیطره بربرون ،همی بر درون سودایی داشت یادم آمد پروانه خواهد مرد به آتش دل میان گل و شمع چه سودایی ساخت پروانه زدل گر شنید شمع، آتشش مرگ پروانه باشد او را گل پژمرید که چرا پروانه نگفت او را میان شمع و گل و پروانه حکمت خواستن بود و عشق چه بر شماریم پیوند جدایی را میان من و عشق
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳ساعت 8:4  توسط سید حسین حسینی - حسام
|
|