|
بسم الله آری سخن از حرکت در مسیری است در جاده ای از مبدا به مقصدی ،می رویم از کنار رودها ، دشتها،جنگلها ، کوهها و آبادیهای زیبا و سر سبز و گا هی هم کهنه و قدیمی اما دارای پیشینه ای راز آلود و بعضا سخت و دشوار ،افکار و ذهن و عقل یکسره در تلاطم و اندیشه و ساختن ساختار هایی از نوع تخیل ، رویایی و ناشدنی در این ورطه خاکی و مادی زمین. اما دنیا و دنیای من ، اندیشه و تفکر من، رویا و ذهنیتم انباشته از افقهایی ست که انتها ندارد ،گفتار ندارد،و حتی در رویاهایم نیز نتوان آنرا توصیف کرد ،می دانی چرا؟چون در این جاده نه از مسیری می توان گفت و نه از جنگل و کوه و دشت و دریا زیرا این دنیا در قلب و روح و جانم جای دارد ،خود جاده را می سازد و کوه و دشت و دریا را در آن بنا میکند وآدمهای این سرزمین را خود بوجود می آورد خود زندگانی را و قوانین و حرکت را هر طور که در ید قدرتش باید توصیف و تعریف میکند .آری میخواهم به سرزمینی بروم که خود ساختنش را آغاز کردم در این دنیا فقط و فقط خدا هست و من آرام و گرم و دلپذیر در کنار هم گفتاری داریم با یکدیگر اوست که بیان همه چی را دارد و چنان مرا شیفته خود کرده انگار جزیی از اویم نور بخواهم می دهد حرکت بخوام می دهد غذا بخواهم می دهد عشق بخواهم می دهد مهربانی میدهد و محبت و بردباری و صبر و اندیشه و و خلاصه هر چه بخواهم می دهد و...اصلا نیاز به دادنم نیست هر چه که تصور کنم آنی فراهم است شاید من اویم و او منم ،می خواهم در آن نقطه از خیالم باقی بمانم ،زمان را فراموش میکنم و قصد ندارم تا آنرا درکش کنم چون که انتها دارد و ابتدا آرزو دارم همه چیز و همه کس در آن دنیایی ساخته شده در خیالم باقی بماند و تنها خداوند باشد با او به صحبت بنشینم چرا که او با من است انگار اوست که یارای درکم را دارد با من می گرید با من می خندد و با من در ورطه ذهن و عقل و اندیشه همراهی میکند با او به سفر در خیال میروم و با اوست که برایم همه چی و همه کس معنی می شود پرندگان درختان آسمان کوه و دریا های زاییده خیالم نام ندارند بلکه فقط تنها یک نام وجوددارد و آن نام بلندو پر از اسرار و حقایق و آرام بخشی بنام الله می باشد . حال که بیشتر از اندیشه خود تمنای یاری کردم ،او مرا رهنمون بود که ای حسام نه خیالی هست و نه آرزویی نه دنیایی هست و نه آسمانی هر چه که تو در وجودت دیدی همه و همه فقط خداست و خداست و خداست ما و شما چیزی جز نبودن نیستیم ما فقط محو و نابود شده هستیم در میان آن وجود لایتناهی و بینهایت نه اندازه دارد و نه مقدار نه جا و مکان دارد ونه رنگ و بویی ما کجای این چرخ گردونیم حال که خداوند همه چی و همه کس است پس ما چه می گوییم و چه میکنیم و گذر عمر را سوار بر کدامین تفکر در حال سپری کردن هستیم. دیگر یارای ایستادن ندارم از اینکه حقارت خود را در مقابل عظمتی همچون پروردگار می بینم و دیگر توان نگاه کردن به آسمان ندارم جز اینکه بنشینم و سر در گریبان زانو هایم قرار دهم و بگریم و اشکهایم را بر گونه هایم جاری کنم و خود را حقیر ترین موجود در این دنیای با عظمت و الله بدانم.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 9:45  توسط سید حسین حسینی - حسام
|
|