|
زمانی که تو را دیدم دعا میکردی خدا خدا را از ته دل نجوا میکردی
پایان خود را بی نشان ، آرزو زمین وزمان را بجایش صدا میکردی
به حکمت یادم دادی پرستشت را شبانگاهان زشوق او ندا میکردی
بوسیدی مروت و دادی ساقی به می عیش را چو شب پره،باز به لقاءمیکردی
دمادم مونس جان بودی و مطرب دل دلبری را خود به باد سحرگهی رها میکردی
خلد آشیان و مشکبار اسم او برم الا بازی جبر وزمانست چرا سودا میکردی
هم نفسم هستی و باش ،مخزن اسرارم مونس جان باش و گلبن،با خدا صفامیکردی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 12:2  توسط سید حسین حسینی - حسام
|
|